تبليغاتX
دختری در مه
دختری در مه
 
قالب وبلاگ
ببینم ترشی هفت ساله ام خوب جا افتاده....!!!!!!!!!
[ ] [ 23:15 ] [ آن شرلی ساکت ]
این روزا دلم گرفته... رفیق امروزم اشک بود ولی فردا را نمیدانم.......

میگن دنیا دوروزه ولی من میگم این دو روز یه روز یه روزه....

همه میگن دیوونه ام .... خندونم ... ولی از درون داغونم....................

دلم به حال این وب میسوزه که گیر من افتاده............... ولی احساس میکنم از امروز به بعد مونس تنهاییمه

امروز یکی از دوستام یه شعر نوشت گریه کردم

اون این بود:

دلبسته به سکرهای قلب بودیم

           دنبال بهانه های کوچک بودیم

                    دنیای بزرگ شدن خوب نبود

                              ای کاش تمام عمر کودک بودیم!

[ ] [ 22:26 ] [ آن شرلی ساکت ]

لبخند زدی و من دیوانه‌ات شدم

طوفان شدی و من ویرانه‌ات شدم

با ساقیان دهــر، جــام مرا زدی

من عاشق تو و مستانه‌ات شدمش

از آسمان ِ جان  نام توام رسید

تا راوی  ِ غــم افسانه‌ات شدم

یک بار آمدی در خواب ناز من

دلدادۀ همان، یک دانه‌ات شدم

[ ] [ 19:29 ] [ آن شرلی ساکت ]
می لرزم... دستانم می لرزند و پاهایم نیز ....

  نمی دانم که در کدام دو راهی اشتباه پیچیده ام  چون چیزی جز سراب نمی بینم ...

دستانم را بگیر ای راهنمای سرگشتگان که من بی تو در این دو راهی ها مدفون میشوم

[ ] [ 13:36 ] [ آن شرلی ساکت ]
امسالم با همه خوبی ها و بدیهاش گذشت تنها چیزی که تو ذهن آدم میمونه رفتار های خوب و بده 

امیدوارم سال خوبی داشته باشید و سال جدید رو با شادی آغاز کنید  سر سفره هفت سین برای من هم دعا کنید

میخوام اینجا یه هفت سین بچینم

سیب

سماق

سرکه

سمنو

سنجد

سبزه

سکه

(سکه ها رو برنداریدااااااااااااااااااا مال خودمه ! گفته باشم هههههه)

[ ] [ 15:20 ] [ آن شرلی ساکت ]
انگار همین دیروز بود که دست در دست هم داده بودیم ......................

انگار همین دیروز بود که شادی ها و غم ها رو با هم قسمت میکردیم............

انگار همین دیروز بود که قلبهامونو نصف کردیمو به نیمه ی قلب یکدیگر پیوند زدیم...........

ولی حالا........... هیچ اثری از تو نیست ومن تنها درین روزای مه آلود قدم میزنم و منتظرم تا بیایی .........


برچسب‌ها: مه
[ ] [ 15:33 ] [ آن شرلی ساکت ]
پشت شیشه برف میبارد
پشت شیشه برف میبارد
در سکوت سینه ام دستی
دانه اندوه میکارد
مو سپید آخر شدی ای برف
تا سرانجام چنین دیدی
در دلم باریدی ... ای افسوس
بر سر گورم نباریدی
چون نهالی سست میلرزد
روحم از سرمای تنهایی
میخزد در ظلمت قلبم
وحشت دنیای تنهایی
دیگرم گرمی نمی بخشی
عشق ای خورشید یخ بسته
سینه ام صحرای نومیدیست
خسته ام ‚ از عشق هم خسته
غنچه شوق تو هم خشکید
شعر ای شیطان افسونکار
عاقبت زین خواب درد آلود
جان من بیدار شد بیدار
بعد از او بر هر چه رو کردم
دیدم افسون سرابی بود
آنچه میگشتم به دنبالش
وای بر من نقش خوابی بود
ای خدا ... بر روی من بگشای
لحظه ای درهای دوزخ را
تا به کی در دل نهان سازم
حسرت گرمای دوزخ را؟
دیدم ای بس آفتابی را
کو پیاپی در غروب افسرد
آفتاب بی غروب من !
ای دریغا در جنوب ! افسرد
بعد از او دیگر چی می جویم؟
بعد از او دیگر چه می پایم ؟
اشک سردی تا بیافشانم
گور گرمی تا بیاسایم
پشت شیشه برف میبارد
پشت شیشه برف میبارد
در سکوت سینه ام دستی
دانه اندوه میکارد

از فروغ فرخزاد


برچسب‌ها: فروغ فرخزاد
[ ] [ 19:33 ] [ آن شرلی ساکت ]

بهار و خزان ، به روز و شبان،  سر خوشان توایم

ز صبح ازل ، به شام ابد ،  عاشقان تو ایم

گنجینه ی زندگی من

این سینه ی پر محبت توست

از فقر ظاهریم دلگیر

این سینه گنجینه غم توست

پر کشم، به آسمان امید، در آرزوی وصال تو

چون کنم ، که دل کند روز و شب ، بهانه های خیال تو


برچسب‌ها: گنجینه ی زندگی من, خزان
[ ] [ 16:43 ] [ آن شرلی ساکت ]
چشمانم را باز کردم نمیدانستم کجایم فریاد زدم زندگی اینجا کجاست؟ ولی صدایی نیامد . صدای زیبای آبشار به گوش میرسید به اطراف نگریستم من در یک دشت سرسبز بودم و گل های سرخ فراوانی در این دشت روییده بود. صدای سرفه ای آمد به آن سو نگریستم و یک الاغ را در آنجا یافتم گفتم الاغ جون اینجا چکار میکنی؟ با عصبانیت به من نگریست و گفت من الاغ نیستم من دیوید پیکاسوی شیر دل هستم پادشاه آبشار عشق و دشت نفرین شده ! از تعجب داشتم شاخ در می آوردم گفتم اینجا که خوشگله چرا نفرین شدست گفت همراه من بیا . بدنبالش راه افتادم واز آبشار گذشتیم در پشت آبشار یک قصر زیبا با خدمه ای بزرگ دیده میشد دهانم باز مانده بود تابحال آن همه الاغ ندیده بودم


برچسب‌ها: چرت و پرت, دشت نفرین شده, عجیب و غریب
[ ] [ 15:54 ] [ آن شرلی ساکت ]
     

       شب عروسیه، آخره شبه ، خیلی سر و صدا هست. میگن عروس رفته تو اتاق لباسهاشو عوض کنه هر چی منتظر شدن برنگشته، در را هم قفل کرده. داماد سروسیمه پشت در راه میره داره از نگرانی و ناراحتی دیوونه می شه. مامان بابای دختره پشت در داد میزنند: مریم ، دخترم ، در را باز کن. مریم جان سالمی ؟؟؟ آخرش داماد طاقت نمیاره با هر مصیبتی شده در رو می شکنه میرند تو. مریم ناز مامان بابا مثل یه عروسک زیبا کف اتاق خوابیده. لباس قشنگ عروسیش با خون یکی شده ، ولی رو لباش لبخنده! همه مات و مبهوت دارند به این صحنه نگاه می کنند. کنار دست مریم یه کاغذ هست، یه کاغذی که با خون یکی شده. بابای مریم میره جلو هنوزم چیزی را که میبینه باور نمی کنه، با دستایی لرزان کاغذ را بر میداره، بازش می کنه و می خونه : سلام عزیزم. دارم برات نامه می نویسم. آخرین نامه ی زندگیمو. آخه اینجا آخر خط زندگیمه. کاش منو تو لباس عروسی می دیدی. مگه نه اینکه همیشه آرزوت همین بود؟! علی جان دارم میرم. دارم میرم که بدونی تا آخرش رو حرفام ایستادم. می بینی علی بازم تونستم باهات حرف بزنم. دیدی بهت گفتم باز هم با هم حرف می زنیم. ولی کاش منم حرفای تو را می شنیدم. دارم میرم چون قسم خوردم ، تو هم خوردی، یادته؟! گفتم یا تو یا مرگ، تو هم گفتی ، یادته؟! علی تو اینجا نیستی، من تو لباس عروسم ولی تو کجایی؟! داماد قلبم تویی، چرا کنارم نمیای؟! کاش بودی می دیدی مریمت چطوری داره لباس عروسیشو با خون رگش رنگ می کنه. کاش بودی و می دیدی مریمت تا آخرش رو حرفاش موند. علی مریمت داره میره که بهت ثابت کنه دوستت داشت. حالا که چشمام دارند سیاهی میرند، حالا که همه بدنم داره می لرزه ، همه زندگیم مثل یه سریال از جلوی چشمام میگذره. روزی که نگاهم تو نگاهت گره خورد، یادته؟! روزی که دلامون لرزید، یادته؟! روزای خوب عاشقیمون، یادته؟! نقشه های آیندمون، یادته؟! علی من یادمه، یادمه چطور بزرگترهامون، همونهایی که همه زندگیشون بودیم پا روی قلب هردومون گذاشتند. یادمه روزی که بابات از خونه پرتت کرد بیرون که اگه دوستش داری تنها برو سراغش. یادمه روزی که بابام خوابوند زیر گوشت که دیگه حق نداری اسمشو بیاری. یادته اون روز چقدر گریه کردم، تو اشکامو پاک کردی و گفتی گریه می کنی چشمات قشنگتر می شه! می گفتی که من بخندم. علی حالا بیا ببین چشمام به اندازه کافی قشنگ شده یا بازم گریه کنم. هنوز یادمه روزی که بابات فرستادت شهر غریب که چشمات تو چشمای من نیافته ولی نمی دونست عشق تو ، تو قلب منه نه تو چشمام. روزی که بابام ما را از شهر و دیار آواره کرد چون من دل به عشقی داده بودم که دستاش خالی بود که واسه آینده ام پول نداشت ولی نمی دونست آرزوهای من تو نگاه تو بود نه تو دستات. دارم به قولم عمل می کنم. هنوزم رو حرفم هستم یا تو یا مرگ. پامو از این اتاق بزارم بیرون دیگه مال تو نیستم دیگه تو را ندارم. نمی تونم ببینم بجای دستای گرم تو ، دستای یخ زده ی غریبه ایی تو دستام باشه. همین جا تمومش می کنم. واسه مردن دیگه از بابام اجازه نمی خوام. وای علی کاش بودی می دیدی رنگ قرمز خون با رنگ سفید لباس عروس چقدر بهم میان! عزیزم دیگه نای نوشتن ندارم. دلم برات خیلی تنگ شده. می خوام ببینمت. دستم می لرزه. طرح چشمات پیشه رومه. دستمو بگیر. منم باهات میام …. پدر مریم نامه تو دستشه ، کمرش شکست ، بالای سر جنازه ی دختر قشنگش ایستاده و گریه می کنه. سرشو بر گردوند که به جمعیت بهت زده و داغدار پشت سرش بگه چه خاکی تو سرش شده که توی چهار چوب در یه قامت آشنا می بینه. آره پدر علی بود، اونم یه نامه تو دستشه، چشماش قرمزه، صورتش با اشک یکی شده بود. نگاه دو تا پدر تو هم گره خورد نگاهی که خیلی حرفها توش بود. هر دو سکوت کردند و بهم نگاه کردند سکوتی که فریاد دردهاشون بود. پدر علی هم اومده بود نامه ی پسرشو برسونه بدست مریم اومده بود که بگه پسرش به قولش عمل کرده ولی دیر رسیده بود. حالا همه چیز تمام شده بود و کتاب عشق علی و مریم بسته شده. حالا دیگه دو تا قلب نادم و پشیمون دو پدر مونده و اشکای سرد دو مادر و یه دل داغ دیده از یه داماد نگون بخت! مابقی هر چی مونده گذر زمانه و آینده و باز هم اشتباهاتی که فرصتی واسه جبران پیدا نمی کنند…
[ ] [ 20:32 ] [ آن شرلی ساکت ]
برای اولین بار بود که تصمیم گرفتم از او دست بکشم. :گریه: خیلی سخت بود ولی می خواستم ثابت کنم که بدون او هم می توان زنده ماند. :شیطان: چقدر من احمقانه فکر می کردم. :عصبانی: همه می گفتند: این کارو نکن ضرر می کنی.  ولی من نگاهی خشمگین به ترانه ی زندگیم می انداختم و  می گفتم با اینکه ظاهر خوب و فریبنده دارد ولی نمی خوامش.  :عصبی:
  چند روزی گذشت من احساس کردم به خاطر دوری از او دچار ضعف شده ام.مجال فکر کردن را از من ربوده بود. به طوری دچار ضعف شدم که از حال رفتم. :عاشق: :قلب:
  وقتی چشمانم را باز کردم او را در کنار خود دیدم. دستم را به طرفش دراز کردم و خواستم به او بگویم باتمام  وجود متاسفم. :گریه:
اما بیمار تخت کناری او را گرفت و با ولع شروع به خوردنش کرد. من نیز اندوهگین شدم. در همان هنگام پرستار با یک بریانی وارد گشت و مرا غرق شادی کرد.


برچسب‌ها: ترانه ی زندگی
[ ] [ 19:30 ] [ آن شرلی ساکت ]
زندگی کجایی ؟ بیا باهم یه گپی بزنیم . من دوست دارم امروز از شادی هام بگم . از لحظه های خوب زندگیم بگم زندگی ..

زندگی: بس کن بابا !فهمیدم امروز خیلی جوگیری!

من : زندگی میخوام بگم دوستت دارم

زندگی : میدونم لازم نیست بگی . تو درس ومدرسه نداری که همش گیر میدی به من

من : زندگی کلاس درسه

زندگی : توضیح نده خودم فهمیدم

من: واقعا ؟ هه هه هه جدیدا چقدر باهوش شدی

زندگی: بچه جون اگه اینجا کلاس درسه بذار یه چیزیو بهت بگم ... اِ  چی میخواستم بگم ولش کن

من : زندگی من فهمیدم که کنار چیزای دردآور چیزای خوشایند هست

زندگی : اینو همه میدونن ![خنده] بیا از امروز بیا این کتابو بخون و ببینم هر روز بایه ورق از صفحات روزگار چکار میکنی!

و این گونه شد که اولین صفحه ورق خورد!

باما همراه باشید.... 88988686 کانون فرهنگی آموزش[خنده]

[ ] [ 14:34 ] [ آن شرلی ساکت ]
در مه ایستاده ام . کسی را نمی بینم دستم را دراز میکنم فریاد میکشم گریه میکنم ضجه میزنم. کسی نیست به من بنگره  . احساس میکنم در حال آب شدنم

فریاد میزنم ای زندگی خسته شدم ازت

میدونی زندگی چی میگه؟ میگه منم همینطور

میگم ای زندگی تو هم آره

میگه آجر پاره . بذار راحت باشم صداتو بلند نکن

میگم نمی تونم دیگه یه گوشه بشینمو واسه دلم بخونم دیگه دلم میخواد چشای خیسمو همه ببینن بدونن چرا دفتر مشقام سفید بود بدونن که امیدم سیاه ولی دفترم هنوز سفیده

میگه شاگرد خوبی نبودی هیچی یاد نگرفتی

میگم میدونم شاگرد خوبی نبودم  میدونی اهل زمین بودم تقصیر من چیه

میگه انقدر ضر نزن

میدونید زندگی هم با من لجه  عمری خستم صدای هر تپش قلبم منو بوجد نمیاره چون میدونم مرده ای هستم که هنوز قلبم میتپه

---------------------------------------------------------------------------------------------------

ا ب پ : میدونم چرت وپرت نوشتم ولی میخواستم بنویسم.


[ ] [ 15:2 ] [ آن شرلی ساکت ]
یک همیشه یک است. شاید در تمام عمرش نتوانسته بیش از یک باشد.
امابعضی اوقات می تواند خیلی باشد:
یک دنیا ،
یک سرنوشت ،
یک خاطره ،
یک عشق پاک،
و یا " یک دوست خوب "

[ ] [ 17:36 ] [ آن شرلی ساکت ]

از این شب های بی پایان،
چه می خواهم به جز باران
که جای پای حسرت را بشوید از سر راهم
نگاه پنجره رو به کویر آرزوهایم
و تنها غنچه ای در قلب سنگ این کویر انگار روییده...
به رنگ آتشی سوزان تر از هرم نفسهایت،
دریغ از لکه ای ابری که باران را
به رسم عاشقی بر دامن این خاک بنشاند
نه همدردی،
نه دلسوزی،
نه حتی یاد دیروزی...
هوا تلخ و هوس شیرین
به یاد آنهمه شبگردی دیرین،
میان کوچه های سرد پاییزی
تو آیا آسمان امشب برایم اشک می ریزی؟

ببارو جان درون شاهرگ های کویر آرزوهایم تو جاری کن
که من دیگر برای زندگی از اشک خالی و پر از دردم
ببار امشب!
من از آسایش این سرنوشت بی تفاوت سخت دلسردم.
ببار امشب
که تنها آرزوی پاک این دفتر
گل سرخی شود روزی!
ودیگر من نمی خواهم از این دنیا
نه همدردی،
نه دلسوزی،
فقط یک چیز می خواهم!
و آن شعری
به یاد آرزوهای لطیف و پاک دیروزی...

[ ] [ 13:17 ] [ آن شرلی ساکت ]


 
به این میگن دختر زرنگ (عکس)
 
 
 

[ ] [ 17:17 ] [ آن شرلی ساکت ]

تزریق سیمان
 بجای ژل زیبایی به گونه های یک زن ! +عکس
تزریق سیمان به جای بوتاکس در مردی که خود را به شکل زن ها در آورده است. راجی نارینسینگ مردی است که خود را شبیه زنان آرایش می کند و لباس می پوشد.

به گزارش تکناز  این مرد چندی پیش تصمیم می گیرد که گونه های خود را برجسته کند و به دکتر زیبایی مراجعه می کند این مرد زن نما به جای تزریق ژل های زیبایی، سیمان و لاستیک درزگیر در گونه هایش تزریق شده است.
 
پزشکی که این عمل را انجام داده هیچ مدرک پزشکی نداشته است. پزشک خاطی دیروز پس از گذاشتن وثیقه از زندان آزاد شد.
 

[ ] [ 17:8 ] [ آن شرلی ساکت ]

نیمکت عاشقی یادت هست؟
کنار هم، نگاه در نگاه و سکوتمان چه گوش نواز بود..
بید مجنون زیر سایه اش امانمان داده بود،
برگهای رنگینش را به نشانه عشقمان بر سرمان می ریخت..
او نیز عاشق بودنمان را به رخ پاییز می کشید،
اما اکنون پاییز.. نبودنت را، جداییمان را به رخ می کشد.

بگو، صدایم کن، بیا تا دوباره ما شویم،
مرحمی بر سوز دلم باش، نگاه کن، پاییز به من می خندد، بیا داغ جداییمان را به دلش بگذاریم.
بیا کلاغ ها را پر دهیم تا خبر وصلمان را به پرستوها مژده دهند.
دوباره صدایم کن..

پاییز عاشق بودن جدایی

[ ] [ 21:24 ] [ آن شرلی ساکت ]


متن حكايت
موش ازشكاف ديوار سرك كشيد تا ببيند اين همه سر و صدا براي چيست. مرد مزرعه دار تازه از شهر رسيده بود و بسته‌اي با خود آورده بود و زنش با خوشحالي مشغول باز كردن بسته بود .موش لب‌هايش را ليسيد و با خود گفت :«كاش يك غذاي حسابي باشد. اما همين كه بسته را باز كردند، از ترس تمام بدنش به لرزه افتاد چون صاحب مزرعه يك تله موش خريده بود. موش با سرعت به مزرعه برگشت تا اين خبر جديد را به همه حيوانات بدهد. او به هركسي كه مي‌رسيد، مي گفت: «توي مزرعه يك تله موش آورد‌ه‌اند، صاحب مزرعه يك تله موش خريده است . . .». مرغ با شنيدن اين خبر بال هايش را تكان داد و گفت: « آقاي موش، برايت متأسفم. از اين به بعد خيلي بايد مواظب خودت باشي، به هر حال من كاري به تله موش ندارم، تله موش هم ربطي به من ندارد». ميش وقتي خبر تله موش را شنيد ، صداي بلند سر داد و گفت: «آقاي موش من فقط مي‌توانم دعايت كنم كه توي تله نيفتي، چون خودت خوب مي‌داني كه تله موش به من ربطي ندارد. مطمئن باش كه دعاي من پشت و پناه تو خواهد بود. موش كه از حيوانات مزرعه انتظار همدردي داشت، به سراغ گاو رفت. اما گاو هم با شنيدن خبر، سري تكان داد و گفت: « من كه تا حالا نديده‌ام يك گاوي توي تله موش بيفتد!» او اين را گفت و زير لب خنده‌اي كرد و دوباره مشغول چريدن شد. سرانجام، موش نااميد از همه جا به سوراخ خودش برگشت و در اين فكر بود كه اگر روزي در تله موش بيفتد، چه مي شود؟
در نيمه‌هاي همان شب، صداي شديد به هم خوردن چيزي در خانه پيچيد. زن مزرعه دار بلافاصله بلند


ادامه مطلب
[ ] [ 16:34 ] [ آن شرلی ساکت ]

برف می بارد،
برف میبارد به روی خار و خاراسنگ
آنک ،آنک ،کلبه ای روشن
در کنار شعله های آتش
قصه می گوید برای  بچه های خود عمو نوروز:
کودکانم داستان ما زآرش بود
روزگاری بود
روزگار تلخ وتاری بود
بخت ما چون روی بدخواهان ماتیره
دشمنان بر جان ماچیره
ترس بود وبال های مرگ  
کس نمی جنبید ،چون بر شاخه ،برگ از برگ ،


ادامه مطلب
[ ] [ 13:11 ] [ آن شرلی ساکت ]

انگار که جفتش رو از دست داده بود. شایدم از دست ما آدم‌ها خسته شده بود، شایدم میخواست بگه زمین مال شما و من میرم به دریا، اما انگار دیگه نمیخواست برگرده رو زمین، چون انرژی خودش رو نصف نکرد.
 
 
 
دیگه نمیخواست انرژی برای برگشتن تو عضله‌هاش نگه دار. هر چی انرژی داشت رو صرف رفتن کرد و وقتی عضله‌هاش خسته شدن خودش میدونست که سرنوشتش رفتن به زیر آب هست.
 
 
 
 

[ ] [ 20:27 ] [ آن شرلی ساکت ]
در دادگاه عشق قسمم قلبم بود وکیلم دلم بود و حاضران جمعی از عاشقان و دل سوختگان قاضی نامم را بلند خواند و گناهم را دوست داشتن تو اعلام کرد و سپس محکوم شدم به تنهایی و مرگ.... کنار چوبه ی دار از من خواستن تا آخرین خواسته ام را بگویم و من خواستم که از جانب من به تو بگویند دوستت دارم

[ ] [ 18:26 ] [ آن شرلی ساکت ]


گنجشک های معبد انجیر عشق شبی با بید می رقصم، شبی با باد می جنگم
که چون شب‌بو به وقت صبح، من بسیار دلتنگم

مرا چون آینه هر کس به کیش خود پندارد
و الّا من چو می با مست و هشیار یکرنگم

شبی در گوشه ی محراب قدری ربّنا خواندم
همان یک بار تار موی یار افتاد در چنگم

اگر دنیا مرا چندی برقصاند ملالی نیست
که من گریانده‌ام یک عمر دنیا را به آهنگم

به خاطر بسپریدم دشمنان! چون نام من عشق است
فراموشم کنید ای دوستان! من مایۀ ننگم

“مرا چشمان دل سنگی به خاک تیره بنشانید”
همین یک جمله را با سرمه بنویسید بر سنگم 

شاعر: علیرضا بدیع

[ ] [ 19:54 ] [ آن شرلی ساکت ]

اینجا برای از تو نوشتن هوا كم است
 دنیا برای از تو نوشتن مرا كم است
اكسیر من نهاینكه مرا شعر تازه نیست
 من از تو می نویسم و این كیمیا كم است
دریا و من چه قدر شبیهیم گرچه باز
من سخت بیقرارم و او بیقرار نیست
 با او چه خوب می شود از حال خویش گفت
 دریا كه از اهالی این روزگارنیست
امشب ولی هوای جنون موج میزند
دریا سرش به هیچ سری سازگار نیست
 ای كاش از تو هیچ نمی گفتمش ببین
دریا هم اینچنین كه منم بردبار 


 فک کنم باید برم بیرون تا هوا زیاد بشه

[ ] [ 20:35 ] [ آن شرلی ساکت ]

به نام آن كه جان را فكرت آموخت

چراغ دل به نور جان برافروخت

ز فضلش هر دو عالم گشت روشن

ز فيضش خاك آدم گشت گلشن

توانايي كه در يك طرفه العين

ز كاف و نون پديد آورد كونين

چو قاف قدرش دم بر قلم زد

هزاران نقش بر لوح عدم زد

از آن دم گشت پيدا هر دو عالم


ادامه مطلب
[ ] [ 14:21 ] [ آن شرلی ساکت ]
   چشمانت همچون ستارگان در دل شب میدرخشد 

                           دستانم را  به سوی آسمان دراز میکنم

                                                   ولی چیزی درنمیابم

میدانم یک عمر و یک دنیا بین ما فاصله ست

      ولی نمیدانم به قلب کوچکم چه بگویم که جای تو پیش من خالیست

           هنوز منتظرم که یک شب بیایی و نور خود را در این شهر تاریک وظلمانی بتابانی

                       
[ ] [ 16:34 ] [ آن شرلی ساکت ]
ا. ایشاا... پارامسی بشی بندازنت تو آب شیرین واکوئلاتو ازت بگیرند


2.ایشاا... گلبول قرمز بشی بندازنت تو آب

[ ] [ 14:28 ] [ آن شرلی ساکت ]
شاید یه روز

      در این روزهای مه آلود

                  شوم پیدا

بگیرم دست پرواز را

        بمیرم همچو آهوها

                شوم طیبه ی جاودان


خواهش می کنم خواهش میکنم  دست نزنید  شعر از خودم بود

[ ] [ 23:39 ] [ آن شرلی ساکت ]

روی قبرم بنویسید مسافر بوده است

بنویسید که یک مرغ مهاجر بوده است

 بنویسید زمین کوچه ی سرگردانیست

او در این معبر پرحادثه عابر بوده است

 صفت شاعر اگر همدلی و همدردیست

در رثایم بنویسد که شاعر بوده است

 

بنویسید اگر شعری ازاومانده بجای

مردی از طایفه ی شعر معاصر بوده است

 

مدح  گویی و ثنا خوانی اگر دین داریست

بنویسید در این مرحله کافر بوده است
 
 غزل هجرت من را همه جا بنویسید

روی قبرم بنویسیدمهاجر بوده است

[ ] [ 23:20 ] [ آن شرلی ساکت ]
افسوس که امشب فرصت دیدار دلدار را

     تا سحرگه در خواب انتظار کشیدم افسوس !

افسوس که شیرینی خواب چون طفلکان ؛ جام دیدارم شکاند

دیگر به درم پای معشوق بیفتد یا نه !

که خدا می داند

که خدا می داند

فرصت دیدار رفت ای دل خواب آمده

دلبر و دلدار رفت ای دل خواب آمده

منتظر کاروان هم چو غریبان بمان

قافله سالار رفت ای دل خواب آمده

[ ] [ 22:45 ] [ آن شرلی ساکت ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

هان؟ فکر میکنم باید اینجا باشم تا برای خودم یه کارایی بکنم