نیمکت عاشقی یادت هست؟
کنار هم، نگاه در نگاه و سکوتمان چه گوش نواز
بود..
بید مجنون زیر سایه اش امانمان داده بود،
برگهای رنگینش را
به نشانه عشقمان بر سرمان می
ریخت..
او نیز عاشق بودنمان را به رخ پاییز می کشید،
اما اکنون
پاییز.. نبودنت را، جداییمان را به رخ
می کشد.
بگو، صدایم کن، بیا تا دوباره ما شویم،
مرحمی بر سوز دلم
باش، نگاه کن، پاییز به من می خندد، بیا داغ جداییمان را به دلش بگذاریم.
بیا کلاغ ها را پر دهیم تا خبر وصلمان را به پرستوها مژده دهند.
دوباره صدایم کن..





خیلی سخت بود ولی می خواستم ثابت کنم که بدون او هم می توان زنده ماند.
چقدر من احمقانه فکر می کردم.
همه می گفتند: این کارو نکن ضرر می کنی. ولی من نگاهی خشمگین به ترانه ی
زندگیم می انداختم و می گفتم با اینکه ظاهر خوب و فریبنده دارد ولی نمی
خوامش.

شبی با بید می
رقصم، شبی با باد می جنگم